سلام
سلام هم درد:
ديروز قرار بود خاطره اي از ترم دوم براي شما تعريف كنم ولي بي اختيار صحبتم به ترم يك كشيد
تصميم گرفتم ادامه بدم.نمي دانم شما خوشتان مياد یا نه ولي سعي خودمو ميكنم .اميدوارم حداقل يك نفر شنونده داشته باشم.
پس:
بايد كاري ميكردم،بايد به اين ملت مرد سالارثابت مي كردم من ميتوانم.
برنامه درسي خودمو تغييردادم4 تا 24 كردم،حدود يك ماه چند روز وقت داشتم.
تازه واحد هاي ديگر هم بود،اناتومي تنه كه تازه نسبت به اناتومي سرو گردن و همچنين اناتومي اندام كه از همه بد تر بود.
بچه هاي ترم سه مي ناليدن كه ترم قبل مرديم حالا هم كه امديم ترم 3 اندام بدتره، واحد هاي عمومي هم كه نوبر بود.
يادمه سه شنبه ها 8 تا 12
سالن تشريح بوديم.(البته 8 تا 10 بود ولي من با گروه 10 تا 12 هم ميرفتم) مابقي هم كه مختص خانم ها بود.اخ يادمه چه قدر دلم مي خواست با گروه 12 به بعد برم اخه به كي بگم منم دخترم اه ه.........
خلاصه ساعت 16 تا 18 معارف يك داشتيم.حساب كنند خسته و كوفته بايد ميرفتيم منشستيم تا يك روحاني بياد بشينه فقط حرف بزنه ما هم فقط گوش بديم.هيچ تناسبي بين رشته ما با اين دروس عمومي نبود حسابشو بكن درس ها مشكل تازه بايد براي اين واحد ها هم وقت قرار ميدادم.
طرف 2 ساعت حرف ميزد بعد ميگفت از صفحه فلان تا ص ف تدريس شد.
به هر حال شروع كردم.هر روز مطالعه ،بايد سعي ميكردم فكر استادو بخوانم
از انجايي كه من تمامي جلسات كلاس را ظبط ميكردم .اخه من عادت دارم در كلاس فقط به گفتار استاد گوش بدم بعد از دانشگاه درس ان روز را جزوه ميكردم.
البته ما يك گروه جزوه نويس داشتيم ولي من فقط جزوات خودمو قبول داشتم .نميخوام زحمات انها رو انكار كنم ولي بعضي مواقع ممكنه مطلبي از ديد بچه ها مهم نبود و ان را وارد جزوه نميكردنند ولي از نظر من ان مطلب پيش و پا افتاده يك نكته مهم بود.
البته يك سوم نمره پاياني از جزوه مي امد مابقي tex بود.به هر حال هرچه به ذهنم ميرسيد رو ميخواندم.سوالات امتحان جامع علوم پايه سال هاي كذشته و....
امتحانات شروع شده بود و من وقت زيادي نداشتم بايد به فكر واحد هاي ديگر هم مي بودم
خدا رو شكر امتحانات ديگر رو به خوبي دادم و ميدادم.حتي اناتومي كه ازش مي ترسيدم.امتحان عملي هم كه بدتر از همه. اولين باري بود كه تو عمرم امتحان ايستگاهي ميدادم.
40 ثانيه براي هر ايستگاه .فكرشو بكن
ولي به خير گذشت.روزها گذشت و تنها يك روز تا امتحان مانده بود .يكي از دوستان با من تماس گرفت يك سري مشكل داشت در درس قرار شد من بيام كتابخانه دانشكده اشكالاتشوبر طرف كنم.من يك مقدار زودتر رسيدم مثل هميشه اخه ساعت من يك ربع جلوتراز ساعت ديگرانه يك عادت هميشگي
داشتم مطالعه ميكردم كه يك سري از بچه ها داشن با هم صحبت ميكردن.به صدا ها توجه نكردم تا اين كه يك لحظه يكي از انها اسم استاد رو برد .
البته از گوش كردن صحبت ديگران اصلاً خوشم نمياد ولي دست خودم نبود.بحث سر سختگيري استاد بود كه يكدفه يكي از انها گفت اين استاد........ رو ديدي با ما چكار كرد رفته بود تست هاي phd رو در امتحان اورده بود رفتيم ميگيم چرا استاد اين كارو كرديد ....... ميگه اگر درست خوانده بوديد حتماً مي توانستيد جواب بدهيد.
نمي دانم ولي يادمه يك لحظه فرياد زدم گفتم خودشه كه همه با اخم به من نگاه كردن يعني ساكت اينجا سالن مطالعه است نه خونه خاله همان لحظه دوستم امد جزوه و خلاصه مطالب رو كه ياداشت كرده بودم بهش دادم گفتم جان خودت اين ها رو مطالعه كن من كار دارم ميرم انجام بدم سريع ميام
به هر زحمتي بود سوالات سه سال قبل رو پيدا كردم.اين يك روز تنها كاري كه كردم حفظ كردن سوالات بود.ونگاهي به خلاصه مطالب
به هر حال روز امتحان رسيد.صبح به خودم گفتم تا امروز كه نمره هام بالاتر از بقيه كلاس بوده .هر كاري هم كه بايد ميكردي كردي بيوشيمي يك هم كه دو واحد بود اگر هم استاد بخواد حرفشو عملي كنه حداقل ميدانم مشروط نيستم.هر چه پيش ايد خوش ايد.
سعي كردم بر خلاف هميشه اين بار ديرتر برم سر جلسه نمي خواستم بچه ها با حرفاشون اعتماد به نفس مو از بين ببرند.
تا رسيدم رفتم شماره صندلي را نگاه كردم و وارد سالن شدم سرمو پايين انداختم ولي صداي بچه ها مي امد.سعي كردم توجهي نكنم.به هر حال برگه ها پخش شد با اميد به خدا شروع كردم
سوالات خوب بود ولي جواب ها به هم نزديك بود.6 تا سوال تشريحي هم بود.منم مثل هميشه ميخواستم كامل جواب بدم 5تا تست اخر از امتحان phd امده بود 2 تا از سال گذشته
يكي از دو سال پيش ولي 2 تا ديگه رو من نخوانده بودم پاسخ ها هم به هم خيلي مشابه بود نميدانم چه اندازه روي اين دو سوال وقت گذاشتم ولي يادمه سرمو كه بالا كردم ديدم سالن خالي از دانشجو بود .مراقب امد گفت جناب وقت تمام شده لطفاً بلند شيد گفتم خواهش ميكنم يك لحظه كه چشمم به استاد خورد سلام كردم استاد نيش خند زد گفت چيه نكنه نمي توني؟؟؟
سرمو انداختم به برگه دو تا جوابي كه به نظرم صحيح بود را زدم و بلند شدم.واز استاد تشكر كردم.
تا امدم بيرون چند تا از بچه هاي كلاس امدن پيشم همه ميگفتن چي شد چي شد
نميدانستم چي جواب بدم بگم خوب بود یا اينكه بد بود.
خوب فعلاً بايد برم جايي بعداً ادامه ميدم.
با ارزوي موفقيت براي شما همدرد عزيز
سلام
سلام هم درد:
در حال حاضر كه اين متن را مينگارم در اوج عصبانيت هستم.
حتماً دوست داري بداني به چه دليل ؟
عزيزم امكان بيانش نيست اخه خ،آ،ن،و،ا،د،گ،ي
معذرت همدرد عزيز
ناراحت نشو به جاش يكي از خاطرات زمان دانشجويي را براي شما همدرد عزيز تعريف ميكنم.
اماده اي عزيزم:
ok
پس گوش كن.
ترم دو بود.ديگه بيشتر بچه هاي دانشكده منو ميشناختند.شده بودم تابلو
اين موضوع برام تازگي نداشت در دوران تحصيل در گذشته هم به همين منوال بود.
بچه ها بهم ميگفتند شاه كليد هر كس نمره اي ،مشكلي داشت مي امد به من ميگفت و من هم كه با 99% معلم ها و مدير روابط خوبي داشتم معمولاً كارهاي بچه ها رو حل ميكردم.البته در مقابل هم يك سري هم با من هميشه مخالف و بد بودنند.از نظر انها من....... بودم.
ولي از نظر من انها....... بودند نه من
من هيچ زمان مثل انها براي دريافت نمره براي معلمين كاري نميكردم یا تعريف بيخود نميكردم
درسم را ميخواندم .منت بيجا هم نميكشيدم
دانشگاه هم به همين منوال بود.اوايل ترم اول هم اساتيد اين فكر را ميكردنند.ولي بعد از امتحانات ميان ترم و همچنين پايان ترم ديدگاها تغيير كرد.
من مسئول كلاس بودم ،ميشه گفت همان نماينده
بچه ها اوايل از اين انتخاب راضي نبودند.
مخصوصاً كه بايد تا امتحان علوم پايه منو تحمل ميكردند.ولي زماني كه من تاريخ امتحان بيوشيمي كه با
ري وي يو اناتومي تداخل داشت البته تداخل كه نه ولي هر كس ري وي يو ميرفت بيوشمي رو مي افتاد و هركس كه نميرفت اناتومي .(ري وي يو سه شنبه بود و بيوشيمي پنج شنبه) جفت استادها هم از گنده دماغ هاي دانشكده بودنند.مخصوصاً اناتومي كه نوبر بود.با اولي كه نتوانستم به جايي برسم رفتم سراغ دومي
مثل هميشه استاد در ازمايشگاه بود.با ترس و لرز رفتم سراغش دو هفته اي بود كه با من خوب شده بود.
تا چشمش به من خورد با تعجب نگاهي به من كرد
بعد لبخندي زد گفت اينجا چه كار ميكني گفتم راستش.... حتماً باز مخواهي در كارهاي تحقيقاتي همكاري كنيد گفتم كه حالا براي شما زوده حتي اگر شما تنها دانشجويي باشيد كه موفق شدي نمره 30 از امتحان ميان ترم من بگيريد.انشائ الله ترم بعد
از اين حرفش خيلي خوشم امد مخصوصاً زماني كه گفت فكر ميكردم خانم ها بالاترين نمره كلاس بشن اصلاً فكر نميكردم كه نفر اول از اقايون باشه ان هم با اختلاف 10 نمره بين نفر اول تا نفر دوم
تو دلم گفتم كجايي عزيزم فكرت اين بارهم اشتباه نبوده
نفر اول يك خانم بوده اخه پسرها كجا و درس خواندن كجا
امدم بگم من هم يك..... كه به خودم گفتم اين هم مثل همه
نمي خواي كه اخراج بشي پس صبر كن
لبخندي تاثير گذاري گذاشتم به ارامي گفتم همه اين ها به خاطر زحمت هاي شماست.
استاد هم لبخندي زد نگاهي كرد كه فهميدم ميگه خودتي
گفت نميخواي بري نهار
گفتم نه راستش از اينجا به بعد فقط يادمه كه صحبت ميكردم هر چي به ذهنم ميرسيد رو بيان ميكرد
طبق معمول هم به طرف مقابل اجازه حرف زدن نميدادم.
نگنهي به من كر گفت نميشه حتي اگر من هم رضايت بدم اموزش زير بار نميره گفتم اموزش با من و باز شروع كردم به حرف زدن.
اين بار گفت باشه از نظر من مشكلي نيست ولي يك شرط دارم شما بريد اگر اموزش گفت موافقم من شرطمو به شما ميگم
منم با خنده گفتم چشم هر چي باشه قبول
استاد گفت تا ببينيم
از فردا شروع كردم مثل هميشه از كله گنده دانشگاه شروع كردم منظورم رياست دانشكاه بود.با اين كه ميدانستم اول بايد برم سراغ مدير گروه علوم پايه
ولي از نظر من به اين شكل زودتر به هدفم ميرسيدم به هر حال هر روز از اين اتق به ان اتاق طرف رفته جلسه طرف سر كلاسه برو بعد از نماز بيا خلاصه رفتيمو رفتيم تا جواب مثبت گرفتيم ان هم چه جوابي قرار شد امتحان بيوشيمي بشه 29 كه ميشد 5 روز بعد از اخرين امتحان البته به شرطي كه استاد درس رضايت كتبي خود را اعلام كنند به اموزش
با استاد تماس گرفتم خيلي تعجب كرد كه من شمارشو از كجا به دست اوردم .پرسيد از كي گرفتي پاسخ دادم از كسي نگرفتم
ديروز كه مسئول اموزش با شما تماس گرفت من مقابلش بودم از طريق حركات دستش شماره رو به خاطر سپردم
با خنده گفت جداً
تا ديروز كه كاري نكرده بودييد من هم كه قبلاً نظرم رو گفتم پس... ميخواست قطع كند كه گفتم نه استاد و جريانو بهش گفتم
معلوم بود داره شاخ در مياره ولي به روي خودش نياورد
گفتم استاد پس حالا شما به اموزش
كه استاد گفت فردا ساعت 12 بيا ازمايشگاه
گفتم باشه.بعد هم خدا حافظي كردم.
فردا رفتم ،چشمش كه به من خورد نگاهي به من كرد و جواب سلام منو داد ولي خودشو زد به كوچه علي چپ،من هم كه عمراً از رو برم نشستم از اول براش تعريف كردم تا فراموشيشو درمان كرده باشم.
گفت باشه ولي من يه شرط داشتم
گفتم بله خاطرم هست.بفرمايد استاد گفت مطمئني گفتم بله
قافل از اين كه اين بله گفتن چه عواقبي داره
گفت شما بايد نمره كامل از امتحان پاياني كسبكنيد در غير اين صورت حتي اگر يك صدم هم نياريد من به شما 25% ميدم
شوكه شدم مگه ميشه.به خودم گفتم عجب كاري كردم بيمار بودي امدي دمبال اين كار خودت كه نمره مي اوردي نمره بچه ها به تو چه ربطي داره
ميخواستم بگم اخه استاد
يك لحظه به ياد حرف يكي از عزيزانم رسيدم كه هميشه به من نيرو ميدهد اين جمله را به شما هم ميگم :
هر چه پيش ايد خوش ايد
محكم گفتم چشم استاد استاد تعجب كرد گفت نميخواي فكر كنيد بعد جواب بدهيد .ممكنه مشروط بشيد و...
گفتم به هر حال من ميپذيرم.
استاد هم برگه رو امده كرد و .....
بچه ها از شنيدن اين خبر شكه شدند ولي خبر نداشتند كه اين كار چه عواقبي براي من داره
رفتارشون با من خيلي خوب شده بود و بيشتر هم شد زماني كه بچه ها اخره كلاس رفتن از استاد تشكر كنند و استاد گفت چرا از من و براي بچه ها تعريف كرد كه بين من و خودش چه قراري بر سر اين رضايت وجود داره.
همه ميگفتن من ديوانه هستم.كم كم اين موضوع بين بچه هاي دانشكده بيچيد و اين بود كه من شدم تابلو
يك دو روز اول نا اميد بودم.اخه امتحانات دانشكده ما 6 گزينه اي بود.و دكتر هم كه در سخت گيري معروف بود.
چاره اي نبود بايد ميشدم
ادامه اين خاطره در اينده نزديك تعريف ميكنم
هم اينك اثري از عصبانيت در من وجود ندارد.شما هم اين كارو امتحان كنيد زمان عصبانيت به جاي هر كاره اشتباه ديگر یا با كسي كه شما رو درك ميكند صحبت كنيد یا بنويسيد
هر چي كه دوست داريد خاطرات خوش و........
هميشه هم اين را به خاطر بسپاريد
هر چه پيش ايد خوش ايد
به امد موفقيت براي شما همدرد عزيز
بايد برم به كارهام برسم.
خـــدایـــا چــــه کـســـی ... ... ؟
خداوند فرموده : شما را جفت آفریدیم تا در کنار هم آرام گیرید
اما همیشه این سوال در ذهنم بود که زوج من چه کسی است ؟
چه کسی همان جفت من است که خداوند وعده آرامش در کنار او را به من داده ؟
چه کسی معنای روح مرا می فهمد ؟
چه کسی قلب مرا ماًمن عشق خود می داند ؟
چه کسی قلب خود را پناهگاه عشق و قلب من می داند ؟
و چه کسی عشق مرا باور می کند ؟
سلام
سلامي به زيبايي دنيا
به درخشندگي الماس
به گرمي آفتاب
به ابي دريا
به بلندي اسمان
به........
سلام به همة بچه هاي ترنس در هر نقطه از روي زمين
دكتر بهار سليمي هستم،
يكي از دغدغه هاي بچه هاي ترنس در ايران موضوع ازدواج پس از عمل جراحي است.
كه به صورت يك مشكل اساسي وترس اور براي ترنس ها بدل شده.
در كشورهاي پيشرفته اروپايي و امريكايي خوشبختانه به دليل فرهنگ سازي وبالا بردن سطح اطلاعات و اگاهي مردم نسبت به يك فرد ترنس از طرف دولت تا جايي كه من در ارتباط و مكاتبه با عده اي از ترنس ها در اين كشورها بوده ام چنين مشكلي دامن گير يك فرد ترنس نيست و اين افراد بدون واهمه از بيان اين كه يك ترنس هستم .ازدواج كرده و اكثريت از انتخاب خود راضي هستند.
هدف من از ايجاد اين وب بر طرف كردن گوشه اي از مشكلات افراد ترنس در ايران است .
به اميد ان كه با همكاري شما همدرد عزيز اين هدف تا حدودي محقق شود.
اهداف :
1. مشاوره و راهنمايي ترنس هاي عزيز در نحوه انتخاب ،برخورد و تصميم گيري در امر ازدواج
2. اينه عبرت:در اين بخش افراد ترنس خاطرات و سرگذشت تلخ و شيرين خود را بيان ميكنند
3. بخش همسر يابي:در اين بخش بچه ها اگهي ازدواج ميدهند.شرايط و ملاك هاي خود را بيان ميكنند.
4. زوج هاي موفق:در اين بخش به معرفي زوج هاي موفق ترنس در ايران و جهان مي پردازيم.
با اميد موفقيت براي شما همدرد عزيز